محمد على مجاهدى

222

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در خون كشيده پيكر داراى دين ببين * از تن جدا فتاده ، سر نازنين ببين شهباز عرش را ، به هواى ديار قدس * در خون خويش بال فشان در زمين ببين زين گرگ سالخورده ، كه در خون كشيده است * نور دو چشم شير خدا را به كين ، ببين هر سو ، وداع شاهى و شهزاده‌اى نگر * از چشم خون‌فشان ، نگه واپسين ببين طفلان خردسال حرم را ، نظاره كن * بر چشمشان ز شوق پدر آستين ببين همرنگ لاله‌زار ، ز خون عرصه‌اى دگر * وز پا فتاده سرو و گل و ياسمين ببين در خيمهء حرم ، ز يتيمان فغان نگر * در آن ميانه نالهء روح الامين ببين بنگر چها رسيده به اولاد مصطفى * بگذار هرچه كرده سپهر و ، همين ببين آل نبى ، درين غم و محنت نظاره كن * بگريز از جهان و ، ز گردون كناره كن تا بنده اختر فلك هشت و چهار ، حيف ! * از نور هردو ديده ، هزاران هزار حيف ! از روى زين به خاك درافتاد عاقبت * نور دو ديده شه سوار ، حيف ! رويى كه بود روشنى آفتاب ازو * پوشيده كرد معركه‌اش در غبار حيف ! مويى چو شب كه بر رخ چون روز شاه بود * در خون كشيد گردش ليل و نگار ، حيف ! آن تن كه پرورش به كنار بتول يافت * از زخمهاى تيغ و سنان شد ز كار ، حيف ! شد شاه ذو الفقار و ، نماند از جفاى خصم * شهزاده‌اى كه بود ازو يادگار ، حيف ! رفت آن‌كه بود نقد شهنشاه « لافتى » * ديگر كسى نماند پى كارزار ، حيف ! بر باد فتنه رفت به يك جنبش سپهر * هر گل كه بود در چمن روزگار ، حيف ! برخاست صرصرى كه به گلزار مصطفى * به باد رفت حاصل صد نوبهار ، حيف ! بنگر خزان چكار به باغ و بهار كرد ؟ * هر كار كرد ، چشم بد روزكار كرد ! رفت از ميانه ، پادشه انس و جان دريغ ! * بر باد رفت حاصل كون و مكان ، دريغ ! در گلشنى كه داشت تماشا عنان خويش * از مطلق العنانى باد خزان ، دريغ ! از دست روزگار برون شد به رايگان * يك دانه گوهر صدف كن فكان دريغ !